فرصت ها..

شهریور ۷م, ۱۳۸۹ admin ۸ نظر

۱-ناگهان چه زود دیر می شود :(

۲-فرصت ها ثانیه به ثانیه از دست می روند دریغ از یک لحظه به خود آمدن.

۳-یک زمان هایی انسان ها رو به پیشرفت هستند و زمانی رو به نزول….. اما هم اکنون بنده راکد در یک گوشه……..

۴-زمانی که خیلی چیزها آرزو دارم ولی انگار موقع براورده شدنشان نیست….یا اینکه….

۵ – راستی فرصت ها خیلی کم …یادمان باشد که کسی را نرنجانیم  زیرا انگار می گویند دلی که شکست فایده ایی ندارد…….

-

-

-

—- این شب ها که شب قدر می باشد ما را هم دعا بفرمایید…………………………………………………………

ادامه مطلب

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:,

در حسرت خاطرات

مرداد ۲۶م, ۱۳۸۹ admin ۱۲ نظر

برخلاف عادت روزهایش تصمیم گرفت که به کوه برود ، آخه هیچوقت تنهایی جایی نرفته بود

از کوه بالا می رفت ، دیگه نفسش بند آمده بود تا جایی که پاهایش قدرت داشتند بالا رفته بود و یکجایی را پیدا کرد برای نشستن  تا منظره زیبای پایین را مشاهده کند ، دلش گرفته بود از این که سال های زیبای جوانیش در حال سپری شدن بود ولی تا به حال به خودش اجازه نداده بود که با کسی دوست بشود و از اینکه  بعضی از فرصت های زندگیش را از دست داده بود و ناراحت از اینکه چرا در آن زمان ها به عشق به یک نگاه عقیده نداشته و ……….

دیگر ایندفعه نمی خواست به زمان فکر کند ، به……….

اینقدر غرق در افکارش بود وقتی به خودش آمد که هوا داشت تاریک و سردتر می شد..به پایین کوه که رسید ، دید که چقدر ناشکر و کسی را دید که روی ولیلچر و در حسرت!!……..

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:, ,

ماه مهمانی خدا

مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹ admin ۱۰ نظر

ماه مهمانی خدا بر همگان مبارک.

از همه دوستان هنگام دعا هایتان در این ماه مبارک ما را هم فراموش نکنید . ;)

خدایا راه راست را به ما نشان بده…این روزها خیلی دوست دارم سعی کنم معنای زندگی را درک کنم ولی انگار نمی شود :(

خدایا اگر برای زندگی شخصی من طرح الهی داری ،آن را نشانم ده! افرادی که به زندگیم تعلق دارند ،هم اکنون به سوی زندگیم بکشان و مرا به آنها پیوند ده!

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
(دکتر شریعتی)

خیلی ممنون از تمامی دوستانی که در پست قبلی بنده را همراهی نمودند @};-

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:

شرکت های هرمی

مرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ admin ۳۵ نظر

دوشنبه  در حال رفتن به دانشکده بودم … تلفن زنگ زد و مربی رانندگیم بود !! بعد  شروع کرد به اینکه کار پیدا کردم یا نه … و پیشنهاد کار در یک شرکت خصوصی داد !! زیرا قبلا گفته بودم رشته ام چیه و….

با خودم گفتم شاید کار پیشنهادی احتمالا ربط داره  ولی خیلی سوال کردم که کار به چه شکل می باشد و تنها جواب این بود که میایی و می بینی …

دیروز ساعت نزدیک ۵ در میدان فردوسی بودم و مربی آمد و بنده را به شرکتشان برد .. با ورود به  شرکت و دیدن ۲ یا ۳ نفر که در حال گفتگو بودن و مرا راهنمایی به دفتری کردند و در عرض ۲ دقیقه ۴ تا صندلی دیگر پر شد آخه !!هی.. یکی   یکی می آمدند..

در ابتدا نفر اول که یک پسر نزدیک ۲۰ سال و به قول خودش داشت  رشته IT می خونه و خیلی جالب بود اصرار داشت رشته اش خیلی جدید تر از ICT !!!

شروع کرد به تعریف داستان :داستانش از این قرار بود که شغل ها به ۳ دسته کشاورزی و صنعت و الکترونیک و.. تقسیم می شود و اینکه از رعیت و بدست آوردن پول کم و کار کردن همه اعضای خانواده و… و از نداشتن ها حرف زد و تا رسید به آقای بیلگیس مدیر شرکت مایکروسافت که در عرض ۶ ماه پولدار شد زیرا از مغز خود کار گرفت و … و در هنگام صحبت های این اقا متوجه شدم باید شرکت هرمی و از نوع گلدکویستی باید باشد :(

وخانم بعدی شروع کرد به کاتالوگ و محصولات و خرید ۳ میلیون از این محصولات و اینکه  با آوردن هر STEP  دو دویی و… و نمودار درختی درست کردن و بدبینانه فکر کردن در سال ۲۲۵ میلیون بدست آوردن و… صحبت کردن از سایت QNET که بیشتر می توانی در این مورد تحقیق کنی و فقط با هیچ کس مشورت نکن !! وفقط به این ایمان بیاور برای بدست آوردن هدف های بزرگ و رسیدن پول…. و ما خودمون در بدست آوردن چگونگی ۳ میلیون راهکار داریم و نگران نباش و…

فقط مرحله اول را یکی حصاب کنید :D

ادامه مطلب

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:, ,

تمامی خاطرات

مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ admin ۴ نظر

امروز رفتم دانشگاه بعد چند ماه یک مدرک گرفتیم ولی با دیدنش کلی تعجب کردم !!!!!!!!!!! آخه یک برگه آچار بود با یک عکس بالای صفحه سمت چپ و ……

ولی خیلی دلم گرفت ، یاد خاطرات دانشگاه ولی از اون خاطرات چیزی نمانده بود و پرنده هم پر نمی زد :(

البته دو تا از اساتید و بعضی از دوستان را مشاهده نمودیم ولی باز دلمان آن روزها را خواست.

یاد تولدها ی دوستان

یاد شکایت های دوری راه و ترافیک ها

یاد استرس های امتحان استاد مهندس م

یاد بعضی تغلب ها  که بیشتر بچه ها ناکام می ماندند ولی بعضی ها خدای نمره گرفتن از اساتید بودند … مثلا نمره ۱و۵ را می کردند ۱۰ ….

1278209584.jpg

یاد کنفرانس های کلاس اقای دکتر ع که با پازل بازی و نوشتن اشعار…

یاد……..

دسته بندی ها:شخصی برچسب ها:

زندگی

مرداد ۲م, ۱۳۸۹ admin ۹ نظر

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند….

این جملات امروز دیدم ، خیلی خیلی برای من جالب بود و حرف هایی در آن نهفته می باشد که این روزها از بیشتر انسان ها می شنوم … اولیش خودم :D

همیشه ما انسان ها فکر می کنیم که اگر در موقعیت دیگری بودیم بهتر بود به طور مثال زن ها در فکر مرد بودن و برعکس… یا اگر پول دار بودیم دنیا دیگر مال ما بود ….

فقط تنها یک چیز را خوب می دانم که کاش هنوز کوچک بودم و عاشق بدست آوردن عروسکی و بازی های کودکانه و فارغ از هر گونه استرس و….

اما این عکس باز نشان داد که می توان جور دیگر به زندگی نگاه کرد

می توان کاشکی ها را برداشت و بر زندگی چیره شد یا همچنان اندر کف زندگی ماند ;)

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:

روزها

تیر ۳۰م, ۱۳۸۹ admin ۲ نظر

۴ ماه از امسال  گذشت ،ولی تنها ۲۰ روز اول سال را دوست داشتم.

به یاد داشته باش امروز طلوع دیگری ندارد :(

دسته بندی ها:شخصی برچسب ها:

ولادت امام حسین (ع)

تیر ۲۴م, ۱۳۸۹ admin بدون نظر

میلاد با سعادت امام حسین (ع و اعیاد شعبانیه را تبریک می گویم.@};-

خیلی  وقت تو تفکر اینم که  پیدا کنم ، حال این پیدا کردن می تواند شخصی یا هدفی و.. فقط این را می دانم که اگر تلاش کنم بدست خواهم آورد ;)

وقتی این عکس ها را مرور می کنم ، می بینم بهترین خاطراتم همون روز ها بود .

واقعا جالب چرا در روز ولادت امام حسین ، غمی در وجود انسان را فرا می گیرد!؟

ادامه مطلب

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:

کوله‌ مسافر ..

تیر ۹م, ۱۳۸۹ admin ۱۱ نظر

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.

کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

موفقیت، کمترین پاداش بندگی خالصانه خداست

ادامه مطلب

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها:,

میلاد حضرت علی(ع)

تیر ۴م, ۱۳۸۹ admin ۱۲ نظر


میلاد حضرت علی (ع) و روز مرد را تبریک می گویم.

این روزها هرچی به گذشته یعنی همون ۳ ماه پیش فکر می کنم  ، می بینم چه روزهای قشنگی بود وقتی در کنار بارگاه حضرت علی علیه سلام می نشستی و کبوتر ها روی فرش ها راه می رفتند و دانه می خوردند…. هرچند بازم می شود آن روزها را تصور کرد ولی …

تنها چیزی که خیلی جالب بود برام وقتی به ضریح نزدیک می شدی و می خواستی حوایج دنیوی را بیان کنی ! زبون آدم بسته می شد و هیچی نمی توانستی بیان کنی و البته اینکه انگار خود آقا در آنجا حضور داشتند،زیرا آن مکان احساس خودش را داشت یک حس ابهت و……. حتی نمی توانم از اینجا هم کلمه ایی را  در توصیف ایشان بیان کنم.هرچند دلگیرم از خودم چرا شب آخر آنهمه گریه کردم :(

پینوشت : جالب بود که نجف هنوز سر چهار راه ها چراغ نداشت و پلیس با یک  پلاک قرمز و سبز ترافیک را کنترل می کرد :D

کلا شهر عراق غربت خاص خودش را  دارد ، ولی وقتی نزدیک حرم امامان می شوید انگار آنجا یک مهمان آشنا هستی.

دسته بندی ها:عمومی برچسب ها: